... بعد از نوشتن كاری كه از نظر منتقدین فاجعه بود، یاد گرفتم چطور سقوط كنم. یاد گرفتم چطور هر زمین خوردنی را به پای زیاد شدن شجاعت بگذارم. یاد گرفتم از سقوط کردنها نترسم... همه این حرفها را زدم تا بگویم آدم سقوط میکند دیگر! فقط یادتان باشد تنها راه سقوط نكردن این است كه اصلاً حركت نكنید..! اما از من میشنوید بگذارید بارها و بارها سقوط كنید و زمین بخورید. بعد خیلی خونسرد بلند شوید، لبخند بزنید و جای زخمتان را به همه نشان دهید.. همین!
+ مارشا نورمن، یكی از نمایشنامه نویسان موفق زن دنیا
+ بیربط نوشت: فكر كنم آخرین امتحان عمرمو دادم! یادمه زمان كارشناسی روزای آخر كلی افسرده بودم كه خاطرات قشنگ دانشگاه هـنــر داشت تموم میشد.. و میدونستم دلم تنگ میشه و شد.. اما با اینكه ورودم به دانشگاه تــهران با كلی تلاش و آرزوی قبلی بود، نه تنها احساس دلتنگی نمیكنم، حـس آزادی هم دارم!
(البته بگما! پایان نامه كذایی مونده هنوز !)
+ آرزو نوشت: انقد دوست دارم اون بالا، سمت چپ، بنویسم «این وبلاگ هر شنبه به روز میشود!» و واقعاً برسم و این كارو بكنم! انقد دوست دارم نوشتن بشه عادت روزانهم.. نمیشه! فعلاً كه هم وقتش نیست، هم استعداد نداشتهم؛ سر ذوقم نمیاره خب!
خــاطــرات مشتــركــ... هیـچـی مثــه خــاطـرات مشتــركــ.. لحـظات شـاد بـا هم بـودن.. حتــی بـا هم بـودنهای ساده، خیلی خیلی ساده.. هیـچـی مثــه اینـا، به یـه رابـطـــه معـنــا نمیبـخشـه...
تمــوم فیـلمهایی كه بـا هم دیدیـم.. حتـی یه فیلم معـمــولی ایـرانی!.. جــاهـایی كه بـا هم رفـتیـم.. حتـی گیـر كردن تو بانك ملی..! اتفـاقــاتـی كه هـر دو به اونـا خنـدیدیـم.. حتـی قـوریِ تو پـارك لالـه..! و آهنـگهـایی كه بـا هم گـوش دادیـم.. سینـا سـرلـكـ.. رسـتــاكــ.. دنـگ شـو.. و بـاهـاشون خــاطـره داریـم... كه فـرقـشون بـا بقیــه فـقــط تـو كیـفیـت كـارشون نبـوده و نیـست.. تـفــاوت، تـو حــس ِ مشـتــركــ ِ مــا ست...
و او آن را كلـمــه ای پــایـنــده در نسـل هـای بعـد از خـود قــرار داد . . . *

* سـوره زخـرف، آیــه 28
+ برگرفته از مجله همشـهری جوان

همیشه شروع یک رابطه آسان است. سلامی و احوال پرسی و اندکی شرح حال کافی است تا آشنای همدیگر شویم. یک رابطه تا زمانی که در حد آشنایی ساده است معمولا مشکل ساز نیست و همه چیز سیر طبیعی اش را طی میکند.
اما همین که روابط عمیق شد، همین که علاقه ای شکل گرفت، به همان نسبت حفظ حریم ها، حفظ رابطه، حفظ و گسترش علاقه، مشکل می شود.
گاهی در اوج عشق، دل میشکنی..
گاهی از شدت علاقه، از شدت خواستن یک نفر کاری میکنی که گند میزنی به هرچه خاطره خوش است..!
گاهی عجول بودنت فرصت پاسخ را از طرف مقابلت میگیرد، و تو به خیال اینکه ادامه این رابطه آنقدر که برای تو مهم است برای او اهمیت ندارد، پیش قدم میشوی برای حرفهای نزده او..
حرفهایی که شاید او هیچ گاه نمیخواسته به زبان بیاورد...
و این میشود که سردی و بی تفاوتی، جای آنهمه عشق را میگیرد...
این می شود که دیگر از اینکه اسم طرف که روی گوشی ات بیفتد، ذوق نمیکنی و یا پاسخش را نمیدهی یا با سردی به جوابهای چند کلمه ای اکتفا میکنی
این می شود که به آرامی برای یکدیگر آغاز به مردن میکنید....
اینــهـا همه گـاهـــی اسـت !
و البته گاهی هم آنقدر ظرفیت و قدرت درک طرفین از یکدیگر بالاست، که اگر اتفاقهای بالا و نظیر آنها هم بیفتد، نمیگذراند ریسمان علقه شان پاره شود..
به یکدیگر فرصت میدهند
حـــرفــــ میـزنند
حــرفـــ میـزنند
حـرفــ میـزنند
آنقدر که بفهمند، سوء برداشت ها از کجا ایجاد شده..
آنقدر که بفهمند، برخی دلگیری ها، از اهمیت زیاد این رابطه برایشان بوده..
آنقدر که بفهمند، هنوز بر یکدیگر عـاشـقــنـد...
+ برگرفته از وبلاگ دوست عزیز، بانو جـان
++ در قفس طلبد هر كجا گرفتاریست/من از كمند تو تا زندهام نخواهم جست
هـمـراه همـیشگـی زنـدگـیم . . تـــولــدتـــ مـبـــاركــ...
بعداً نوشت: حالا پاییز امسال كه بايد بارون نم نم بزنه تا ما دوتایی زیرش قدم بزنیم مثلاً (!) یا سیل از آسمون میاد یا برف سنگین! والـــااا! 
آدمیــزاد تنــهـا مـوجــودیـه كه دچـار "قــرب" و "بـعــد" میشه
گـاهی دچـار دوری
گـاهی گرفتـار نـزدیكی
و همینه كه باعث دردسـر میشه
خیلی از چیزای دور و زیـبــا، وهــم و سـراب اند
خیلی از چیزا هم اينـقــدر نــزدیكــنـد كه به چشم دیـده نمیـشن...
+ آدم به بعضی آدما انقدر نـزدیكـه كه گــاهی نمیبینـتـشون.. با اینكه هستـن و واقـعیـت دارن..
یـه واقعیـت شیـریـن!
++ از فیـلم چـهـل سالگی، علیـرضا رئیسیـان

میشود در حـال قــدم زدن در خیـابان ولیــعصـر باشی
میشود بــاران شدیــدی ببــارد
میشود بـی چـتــر باشی و خیـس ِ بــاران..
حتـی میشود با حـركت ماشین، آب كثیف كف خیابان، به فضـاحت هرچه تمــامتر به سـر و رویــت بپـاشد
و تـو فـقــط بلنـد بلنــد بخنــدی.. ذره ای نـاخـوشی در دلـت حس نكنـی و از این شب بـینظیـر لـذت ببــری..!
میشود.. اگر تـــو همــ ـراهـ ـم باشی...

توضیح اضافه نمیدم!
فقط اینكه عكس رو وقتی گرفتم كه این صدا از داخل مغازه كناری میومد:
اگر تــو را جـویم حـدیث دل گــویـم، بگـو كجـایی
به دست تــو دادم دل پـریشانم، دگر چه خـواهی
فتــاده ام از پـا، بگو كه از جـانم دگر چه خـواهی...
دلم واسه اینجا، واسه نوشتن خیلی تنگ شده.. ولی نمیدونم چرا دیگه مثه سابق دستم به نوشتن نمیره...
مدتهای مدیدی بود كه از نگرانی هام، دغدغه هام، غم و شادی هام مینوشتم... ولی وقتی زندگیت رو با یه نفر شریكــ میشی.. همه اون نگرانی ها و دغدغه ها خلاصه میشن به همون یه نفر... رنگ عوض كردن دغدغه ها یه طرف، جدی شدن و یه جورایی خصوصی تر شدنشون یه طرف دیگه...
حالا مشكل اینجاست كه نمیدونی این علاقه زیاد به نوشتن رو (كه حس خوبی داره واسم، فقط همین! وگرنه خودمم میدونم ارزش خوندن ندارن) چه جوری و با چه موضوعی جوابگو باشی..!
فعلاً هستم تا دلتنگی موجود رفع بشه و شاید اگه یه كم از درگیری های ذهنیم كم شد، موضوعی هم پیدا بشه به حول و قوه الهی..!
.
پ.ن: ماه رمضونه و حس بی نظیر نزدیك شدن به خدایی كه همه هستیمو ازش دارم..
یه موضوعی كه به ذهنم میرسه اینه: "خدا لعنت كنه كسی رو كه ریشه دین مردم رو میزنه.. و البته استكبار جهانی نیست!!" چیزی كه چند سال اخیر حس میكنم اینه كه روزه بگیرها كمتر شدن...
فعلاً همین!
به زودی در اين مكان، پستـی، حرفـی، چرنـدی، چيـزی ثـبت خواهد شد..!
چند وقتـه -متــأسفانـه- نه هـوای نوشتن در سر دارم، نه وقت برای سر زدن به اينجا و تـموم متعلقاتـش.. عـذر تـقـصيــر!
تــا بـعــدنـا . . .
واسه منـم زياد پيـش نيــومده! تصميـم اســاسـی گرفتن رو ميگم.. ولی ميـدونم آدمیام كه سخــت تصميم ميگيــرم.. بـا وسـواس!
حالا فكر كن اين تصميم، سخــت باشه.. يعنی انقد واضــح نباشه كه راحـت بتـونی انتـخـاب كنـی.. اونوقت مــنِ حسـابـگر هم هــرچی بــالا پـاييــن كنم.. حتی وقتی داده هام بيشتر هم بشه.. به تصميمــم مطمئن تــر كه نميشم، هيـــــچ.. بدتــر گيــجـم ميشم! يه جوری انگـار روی يه نقطـه وايسـاده باشی، با كـلی فكـر و دادۀ مثبـت و منـفی.. تكـونم نميتــونی بخـوری! آخــرم بايد دل رو به دريــا بزنی.. بـازم مـنی كه آدمِ دلـیای نيستم سخت ميتـونم از پسش بـربيـام...
نتيـجه چی ميشه؟ استيـصــال..! و حالا منـم و اوج ِ عجـز.. تــويی و اوج ِ هرچه خـوبی..
نميدونم همچيـن مـواقـعی، اون آدمـايی كه يه همچيـن خــدايی (از همينايی كه مــن دارم!) بالا سرشون ندارن، چی كـار ميكنن!! مــن كه خــودم و تصـميمــم و تمــوم هستيــم رو سپــردم به خــودش.. تنــها نگـرانیم سـوء سابقـه مه و روی سيـاهم.. وگـرنه كـم نميـذاره واسم.. ميـدونم!
برای خدا نوشت: اگر بدانی وقتی پشتم ايستـادهای
وقـتی هــرم نفـسهـايــت را حــس ميـكنم
چقــدر شكــست نـاپـذيـر ميشـوم !
مــن خـودم را رهـــا كـردم..
بـاز كن آغـوشـت را ...
لــطــفـــاً !
